خدايا در دامنه ي كوهستان هاي پير مي ايستم و تپش كائنات را تماشا ميكنم. تو در ذره ذره ي هستي حضور داري و از هر ذره هزار خورشيد مي آفريني. جز تو هيچ كس نمي توانمد مرا از دالان هاي تاريك عبور دهد.
خدايا مي دانم دير شده است و سيب ها خيلي وقت است كه از شاخه فرو افتاده است و گلبرگ ها بر سينه ي رود ها آرام گرفته اند و ديگر كاري از دست بوسه ها ساخته نيست. بايد كفش هايي تازه بپوشم و همه ي واژه ها را در سبدي سبز بريزم و به سويت بيايم.
خدايا هر بار كه نام تو را بر زبان مي آورم احساس مي كنم پس از هزار سال مردن دوباره زنده شده ام و ميان من و تو به اندازه ي يك گريه هم فاصله نيست. احساس مي كنم مي توانم جهان را در آغوش بگيرم و صبح زود تو را در پر هاي پرنده اي نا بينا ببينم.
خدايا از سكوت و سرازيري دره ها گريزانم و به سياره هاي دور چشم دوخته ام و منتظرم فرشته اي عطر تو را روي آواز هاي غريبانه ي من بپاشد تا با چند شاخه شعر گلدان هاي خالي را پر كنم.
خدايا وقتي عاشقانه دوستت دارم از پاييز و مرگ و تنهايي نمي ترسم. دلم مي خواهد وقتي دنيا با همه ي دريا ها و نان ها و كندو هاي عسل خدا حافظي مي كند چشم هاي خاموشم به تو سلام كنند.

ولی تا این حد نبودم که متن ادبی بسرایم! اینم از یکی از مجله ا در اوردم گفتم بزارم تو وبم! قربون همتون من برم دیگه درس دارم!!!!! باباییییییییییی![]()
| Design By : Night Skin |


