تبليغاتX
بیا تو...دم در بده - "روزای سخت"


بیا تو...دم در بده


خدایا از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی کنار بگذار....
برای آن روزی که فراموش میکنیم عاشق بوده ایم....
یک مشت....           اندازه ی یک لبخند....
                یک خاطره....                       اندازه یک نگاه....
تا دوباره بشکفد....
                     تا دوباره ببارد و سیراب گرداند همه ی رو ح و قلب و جانمان را....

                        ******************************

سلام یه سلام بارونی!
داره بارون میاد خیلیم قشنگه اما دلمو میگیره! یاد روزای بدم میفتم. این مجهولم که اینجا نیس یکم آرومم کنه. واقعا خوبه و الان و اینجور بودنمو مدیونه اونم!
تا الانش که کلی کمکم کرده و از همینجا میخوام ازش تشکر کنم!( البته منم خیلی باش خوب بودما)
نمیدونم چی بگم!
آهااااا چن روز بود که سپل یا همون فریدونشهر  تشریف نداشتمو با دختر عمه ام و عروسشون رفته بودم شهرکرد! دو شبو تو خوابا (ف) بودیمو با ترس و لرز از ورودی میگذشتیم خب ما که دامشجوای اونجا نبودیم!!!
دو شبم رفتیم خونه بابای عروس عمه ام!
شب اول تو خوابگا یکم آروم بودم و شولوغ نکردم ولی فرداش یکم شر شدم! ولی این سر بی صاحاب یادش اومد که درد بگیره و گرفت!
میگرنه دیگه نمیشه کاریش کرد!
شب اول که رفتیم خونه بابای (ا) با مجهول دعوام شدو گفتم دیگه نمیخوام با هم باشیم و گوشی رو قط کردم!
همه دعوام کردن! همون وخ مجهول اس داد که دلش گرفته بود و من با اخلاق گندم بترش کردم!
اعصابم ریخ بهمو بش زنگ زدم و با کلی بحث یکم با هم دوس شدیم!
شب اصلا نتونستم قشنگ بخوابم!
صب فردا بیرون بودیم و اومدیم ناهار خوردیمو دوباره رفتیم بیرون!
شب آخرم تموم شدو ظهر چارشنبه را افتادیم و رفتیم ترمینال و مستقیم رفتیم طرف نجف آباد که باز تو راه با مجهول بحثمون شد و قهر کردیم!
یک ساعت تو ترمینال نجف آباد علاف بودیمو بعد یه دعوای حسابی بین مسافرا و راننده بوجود اومد!
پش سر منو دختر عمه ام هم دوتا پسر مسخره نشسته بودن که با چرندیاتشون اعصابمن و خورد کردن!
خلاصه بعد از ساعت ها به داران رسیدیمو پسر عمه ام اومد سراغمون و رسیدیم خونه و من رفتم حموم و اومدم خوابیدم!
الانم چن روزی میگذره و اول گفتم دیگه نمیام بآپم چون احساس کردم مجهول خوشش نمیاد اما دلم گرفت و نشد!
امروز بعدازظهر کلاس دارم ولی اصلا حوصلشو ندارم!
فدای مجهئلم بشم چن وخته بجور حالش بده! اینقد بش میگم مواظب باش اما....
تورا خدا دعا کنین زود بخوبه!
دیروزم کلی با مامانم دعوام شد! مثله همیشه!
فردام تولد آجی جونمه و بلند میگم توللللللللللللللللللللللللللدت مباررررررررررررررررک!!!
کادوشم که دادم بهش و اگه شد باز میرم یچیز دیگه واسش میخرم!
دیگه باید برم!


پاورقی ۱ : دارم مجید خراطها گوش میدم واقعا قشنگ میخونه!
پاورقی ۲ : الان ننم میاد باید برم ناهارو آماده کنم!
پاورقی ۳ : نمیام تا ۲۳ آبان که یه روز مهمیه بمونین تو کفش تا بیام بگم چه روزیه!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 12:56 PM توسط مجهول و ati| |


Design By : Night Skin